تبليغاتX
اجازه بدید خودم باشم

 


به نام او که مبداء کلام است

 ...تمام کمدش رو ریخته بود بیرون اما هر چی میگشت اون سی دی رو پیدا نمی کرد...ویندوز،آفیس

انتی ویروس ها همش بود الا اون یکی...اعصابش حسابی ریخته بود به هم...همین طور که داشت

کمدش رو میگشت یه دفه چشمش خورد به یه دفتر...چقدر خاک خورده بود از اون ته ته ها اوردش

بیرون...دیگه حتی پیدا کردن سی دی رو هم یادش رفته بود...اصلآ دیگه حواسش نبود که زیاد وقت

نداره... غرق خوندن دفتر شده بود...تک تک خاطره هاش براش زنده شد..

گاهی از خودش و دست خطتش می خندید از چیزایی که نوشته بود... چقدر به بچه بودن خودش

حسادت کرد...دلش تنگ شده بود واسه همون صداقت و پاکی...گاهی هم اشک تموم چشماش رو پر

می کرد...ولی بیشتر اشک شوق بود تا....چقدر با دوستش(همون که خونشون جنوب جنوب شهرشون

بود یادتونه که...)یه شعرایی رو زمزمه می کردن:

 چندی است دلم غبار راهت شده است   مشتاق نگاه گاه گاهت شده است

 از بس که دو چشم مهربانت زیباست      آینه هم مشتاق نگاهت شده است

 این شعر رو تو دفترش نوشته بود یه عالمه هم گل منگلیش کرده بود ولی هر چی فکر می کرد یادش

نبودچرا اینو نوشته ولی انگار خیلی هم براش غریبه نبود تصمیم گرفت از دوستش بپرسه شاید اون

می دونست....یه چیزایی هم از رمان هایی که خونده بود نوشته بود راستی چقدر براش مسخره بودن

 اون نوشته ها...

 یه دفه رسید به یه سری شعر و درددل خودش در مورد محرم حتی خودشم از حرفاش سر در

 نیاورد فقط این جمله رو اخر متنش نوشته بود(بهترین محرم من امسال بود به امید...)هر چی فکر

 کرد یادش نیومد که نیومد...ولی بازم دلش تنگ شد واسه اون ماه های محرم...امسال اصلآ بوی

محرمی براش وجود نداشت...حسش نمی کرد...به این فکر می کرد چقدر این روزا مسیرا رو پیدا میاد

بلکه محرم رو توی چادرای عزاداری پیدا کنه...ولی اونجا هم حسش نمی کرد...انگار محرم رو درون

خودش گم کرده بود....

 دوباره چشمش خورد به دفتر(نوشته بود با تمام وجود برای امام حسین که بیشتر از همه ی اماما

دوستش  دارم یه خورده از لفظ بچه گانه و اون شعری که نوشته بود خندش گرفت ولی در همون حال

چشماش پر اشک شده بود:به شرجی ترین سایه می بارمت/ببین با کدام ایه می ارمت/غزل

مهربان تر شده مهربان/به جان خودت دوست می دارمت)...ارزو می کرد کاش اون لحظه ها براش

زنده میشد...اون موقع ها 12 سال بیشتر نداشته اما چقدر بزرگتر از الانش بوده حتی اگه بچه گانه فکر

می کرده...دفتر رو بست...وسایلش رو بدون اینکه مرتب کنه همه رو ریخت تو کمدش...سی دی رو هم

بی خیال شد...فقط به محرم فکر کرد...به امسال...چرا هیچی براش رنگی نداشت نه تابستون...نه ماه

رمضون...نه محرم...حتی شیراز و خیابوناش همونایی که خیلی دوست داشت توش قدم بزنه ....چرا

اینجوری شده بود...دوست نداشت بیشتر از این فکر کنه...دوباره رفت سراغ دفتر... پر از شعر بود پر از

خاطره ...کاش محرم محرم بود اینو گفت و رفت سراغ کاراش...

 

التماس دعا

+ تاريخ یکشنبه ششم دی 1388ساعت 7:31 نويسنده لیلا خرّم(بهاره) |

 


خونشون توی جنوبی ترین نقطه ی شهر بود.گاهی وقتا با دوستش می نشست و محله شون روقسمت

می کردو هی می گفت خونه ی ما بالای شهره و خونه ی شما جنوب شهر اونوقت بود که دوستش با

کلی کل کل کردن می گفت نه ما مرکز شهر هستیم بعدشم کلی با هم می خندیدن....

از اتوبوس که پیاده میشدمسیر خونشون رو با سرعت طی می کرد تا هر چه سریع تر برسه خونه اون

محله بهش آرامش میداد گاهی هم دلهره اما همین که به کوچه شون می رسید انگار تمام آرامش دنیا

رو بهش میدادن گاهی وقتا هم خیلی دلش می گرفت با همون دوستش می رفت شاه چراغ کلی با هم

درد دل می کردن اما با تمام دغدغه هاش خیلی آروم بود توی خونه سعی می کرد خیلی خوب باشه

همون دختر نجیبی که این روزا همسایه ها بهش نسبت داده بودن....

حالا دیگه فقط به این فکر می کنه که چقدر جنوب شهرشون خوشکله...از امام زاده جنوب جنوب

شهرشون گرفته تا مرکز و بالای جنوب شهر صفا و صمیمت فریاد میزنه...میره و میره تا میرسه به شبای

احیا و دوباره توی امام زاده...چقدر باحاله وقتی که جا کم میاد وقتی هیچی نیست زیر پات پهن کنی

حتی یه تیکه موکت(خودش می گفت باحاله نمی دونم چرا؟!!!)

اینقدر با دوستش میگردن تا بالاخره تصمیم میگرن برن بالای امام زاده اونجا هم خیلی شلوغ بوده ولی

یه جای دنج گیر میارن و وقتی به خودشون میان جوشن کبیر رو شروع کرده بودن تا میان توی حس و حال

دعا هر کی ردمیشده یه یادگاری هم بهشون میداده و حسابی پاهاشون رو له میکرده به قول خودشون

که می گفتن نمیدونیم پا به این بزرگی رو نمی دیدن؟!!!جوشن کبیر رو که می خونن تصمیم میگرن هر

کدوم 100 بار سوره قدر رو بخونن اما انگار مداحه خیلی پارازیت می انداخته تا میومدن گریه کنن

خنده شون می گرفته؟!!!و یه چیز دیگه که هر سال برام تعریف می کنن با این که تکراریه اما کلی با هم

می خندیم....

تموم که میشه تصمیم میگرن برن خونه ی اونی که مرکز جنوب شهره انگار خیلی هم خسته نبودن

احیای این دو تا ساعت 6 صبح طول کشیده بوده....

هر وقت این چیزا رو برام تعریف می کنن به این نتیجه میرسم که جنوب شهری ها هیچی هیچی که

نداشته باشن یه جفت مرام و معرفت دارن که اونا خیلی بهش می نازن...خوش به حالشون...دمشون

گرم...

در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست....

التماس دعا

یا علی

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:46 نويسنده لیلا خرّم(بهاره) |

امروز 1/5/88....

قرار نبود الان به روز کنم ولی به خاطر یه سری مسائل....

خوب از این بگم که مرداد پارسال ماه خوبی نبود خدا کنه امسال اونجوری نباشه میگن

اندیشه ها زندگی رو می سازن به نوعی به هر چی فکر کنی معمولآ برات اتفاق می افته

تصمیم گرفتم از مرداد ماه خوبی برای خودم بسازم شما هم برام دعا کنید این روزا

حال و هوام مثل ترافیک های تهران خیلی به هم ریخته هست...

نیمه شعبان تو راهه!می خوام یه روز خیلی خیلی خوب برای خودم بسازم....

بگذریم....

این روزا کم تر می نویسم بیشتر دوست دارم کتاب بخونم نقاط ضعفم رو برطرف کنم

این انجمن ها هم که دیگه...اصلآ دوستشون ندارم...یه جوری هم دیگه رو نقد می کنن

که انگار با طرف دعوا دارن...دیگه از ادبیات هم لذت نمی برم...یه سری آدم ریختن

همش خودشون رو به رخ هم میکشن و هی میگن من فلان جای ادبیات ایستادم...

محیط وبلاگ هم که اصلآ...حتی دوست ندارم اگه چیزی بنویسم تو وبم بذارم........

اینا همش تکرار مکراراته تصمیم دارم از این به بعد در کنار شعر یه سری کتاب های

روانشناسی بخونم...عاشق رنگ هام...رمزشون....تئوری هایی که دارن...

مسائل درون گرایی و برون گرایی...روانشناختی و این جور مسائل....اگه کتاب های

خوبی سراغ دارید حتمآ معرفی کنید استفاده می کنم...پست بعد وبم معلوم نیست

کی باشه ولی هر وقت شد با تحولات جدیده....

یه تشکر ویژه از یکی  دوستان که توی این چند روز با حرفاشون خیلی کمک کردن

و منو متوجه خیلی از اشتباهاتم کرد و با عث شد چیزایی رو که خیلی وقته ازشون دور

بودم دوباره تلاش کنم برای به دست آوردنشون و البته برم دنبال هدف های واقعی زندیگم

 براش آرزوی موفقیت می کنم...اسمش رو نمی گم چون مطمئنم خودش حتمآ اینو می خونه...

التماس دعا

یا علی

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 5:51 نويسنده لیلا خرّم(بهاره) |

امروز انتخاب میشه هر کسی باشه برا ما مورد احترامه...(ولی خدا کنه کسی باشه که به صلاح همه

هست...منم دیگه کم کم دارم میرم...)

چند روز بیشتر تا کنکورم نمونده برام دعا کنید....

وبمو تا جواب نتایج کنکور به روز نمی کنم ....

یا علی

+ تاريخ جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 9:9 نويسنده لیلا خرّم(بهاره) |

به همون دلیل که اهنگای علی لهراسبی خیلیییییییییییییییی دوست دارم

به همون دلیل می خوام سنگ سنگ باشم...

 خیلی وقته دارم تمرین می کنم بی احساس بشم انگار شدم نتیجه گرفتم

 نمره ام بیسته بیسته...

 به همون دلیل که دستامو جلوی سرنوشت بالا گرفتم تسلیم تسلیم شدم

 می خوام شعرامم سرد سرد باشه مثل وقتی که...

 

تو از انتهای سرد خودت کافور می شوی

 به روی مرده ی

        خیس جاده ای که

                            به 20

  19 که نه   18 سوال می رسد

 

                               و تو  بدون یک سوال هم

 

        روی برگ های خیابان سُر می خوری

 

با تمام اشک های پاییزی میخندی

 

                           تواتفاق ساده نبودی

 

18 سوال شاید سا ل

 

برای خودت

 

              نه نبودی...

 

یا علی

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:16 نويسنده لیلا خرّم(بهاره) |